عاشقانه هاي جي صبا
شبهاي شيداي صبا جدگال
نوشته شده در تاريخ ۲۲ شهريور ۱۳۹۰ ساعت:۰۲:۴۴:۲۲ موضوع: عشق توسط صبا | نظرات (0)

من به كلاغ ها فهمانده ام كه چقدر آوازشان زيباست و چقدر مثل قناري دوستشان دارم .من ترا در گلدان كوچكم بوته خاري بكارم و بودنش را ارج نهم،من ترا همراه شب پره بپرم و در دل شمع بي صدا زندگي جان ببازم .من مي خواهم به چيزهايي بها بدهم كه كسي آنها را چون من ديده و نمي بيند درك نمي كند.


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۸ شهريور ۱۳۹۰ ساعت:۰۳:۳۱:۱۵ موضوع: عشق توسط صبا | نظرات (3)


معشوق خوبم!دل تو حيات كوچه داشت و ديگران جز آتش چيزي با خود ندارند،و گيريم آتش را با خود نداشته باشند تازه حكايت كوچه و آنها حكايت دل و قلب است و يك عاشق اگر معشوقي هم با خود دارداز كوچه است اما كوچه تاريك  و تنگ است،و دل در كوچه خرد كوچك و حقير مي ماند زيرا جايي براي او نيست، همچنان كه دل ها يك كوچه ارتفاعي ندارد و چندان بالا نمي رود اما كوچه هاي دل چه قامتي دارند و چه بالا مي روند و چه عظمتي دارند،اي دل ها هم وقتي با ديگران باشد و نه خدا،وقتي كه دل به ديگران ببندد و نه خدا،تازه مي شود مثل موجهاي يك حوضچه يعني دل به دريا مي شود و اگر هم برود چندان پريشان نيست،زيرا معشوق و بلندي تنها نزد معشوقان است پس بياييم با عاشقان باشيم و با دل و دين او ربط و رابطه پيدا كنيم.و چيزي كه مي تواند اين زمينه را فراهم سازد و وسيله وصل ما به او باشد نيايش و زاري است.


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۷ شهريور ۱۳۹۰ ساعت:۰۲:۳۳:۳۰ موضوع: شعر توسط صبا | نظرات (0)

دلم نذر چشمان خوب تو كردم،تا كه برگردي نبندم دل تا ابدچشمان خود را تا كه دوباره بسوي من برگردي،نفهميدم دليل رفتن در شب مهتابي را دعا مي كنم براي ديدنت تنها،پس ااز پرواز پروانه ،خاكي ترين احساس دنيا را دارم نشستم در مسير آسمان حالا كه جهان از تنگ انسان تنگ و تو در اينجا نيستي و اكنون باز مي خواهد دلت آيا كه تو رفتي و دلم در چاله هاي شهر مي لنگد و من در نقطه چين جاده منتظر تو هستم آنجا كه ردپايش است تو دستور زبان عشق بودي و هستي واضح و گيرا و من سرشارم از نبايد و شايد،و اگر اما...


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۷ شهريور ۱۳۹۰ ساعت:۰۲:۲۹:۳۱ موضوع: عشق توسط صبا | نظرات (1)

تو شـيريـني  و من فرهاد اي يار بلوچ

بكوه دشت غم ز پا افتادم اي يار بلوچ


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۷ شهريور ۱۳۹۰ ساعت:۰۲:۲۸:۳۱ موضوع: شعر توسط صبا | نظرات (0)

هر نيزاري كه در بلوچستان كاشته شود،بر روي قلب بلوچ كاشته مي شود.

 

بلوچ ديرءَ سئل كن،اُشترءِ پيماء ديرءَ لعب كن.


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۷ شهريور ۱۳۹۰ ساعت:۰۲:۲۷:۴۱ موضوع: عشق توسط صبا | نظرات (0)

دل دادگان بار سفر مي بندند و چو پروانه عاشق به پرواز در مي آيند و به سوي معشوق پر مي گشايند ، آنها مي رويند و دل به معشوق مي دهند ولي تنها با خاطرات برمي گردند،آري راستي صدسال چه غريبانه غم يار مي خورند از اين دل نازك،دلهامان درد را در آغوش مي كشد و چشمان غرق در اشك و خون مي شود.

آن روز هوا،هواي غم است،هواي دلمان نيز با آن پيوند خورده ،آري معشوق هم مي دانست،تنها سخن ، سخن از عشق است ،پرواز عاشقانه پروانه سبكبال ، آنها ياد مي كنند تا اوج تا آنسوي عشق،آنها عاشقان راز مي گويند ،آنها سفر عشق را بر مي گزينند،كجاييد اي نامهربانان كه هنوز باورمان نداريد بال پروانه گشودن را ،كجاييد تا ببينيد چشمان باراني و دوستاني بي وفا و ياراني بي پروا داريم،كجاييد تا ببينيد دلها ي غمگين و شكسته شده عاشقان را،د.دور دست ها چون پروانه در غصه مي غلتيم اما بدانيد ياد و خاطراتتان را هرگز به دست فراموشي نخواهيم سپرد اي نامهربانان و اي بي وفاها.


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۷ شهريور ۱۳۹۰ ساعت:۰۲:۲۶:۵۳ موضوع: عشق توسط صبا | نظرات (0)

عشق را ربود ز تو ربودي

كه ميان گلها رقصان ربودي

عجب روزي ربود آن روزها

دل من هواي تركان دل تو شاهي

ميان من گلستان و سازهايي

نزد يارم ربودن منصورهايي

دلربا يادي از پيك توس

من فريضه شانا زدل آهو هايي

گل بوديم زگلبرگ ها

ميان جانان اين جهاني

خاطراتي داشتم نوشتم زبرگ

ميان اين جريان اسم زيبايي

تو را هم ربود اي كبوتر عشق

قلبم مرغ شبانگاه مي نالي؟

بگذار اي معشوق زغم دور باشم

تورا چكار باغم مجبور باشم

اي جا طلب طلب جا كنم

ذره ي مقام قلبت بده بيچارگاني

نوشتم به ياد عاشقان پان و زهر

شنيده ام نيستي عاشقان را باوري

محفل عاشق را نديدي دوست

كس نخواهد ديد تنهايي عمر باوري


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۷ شهريور ۱۳۹۰ ساعت:۱۲:۳۰:۱۹ موضوع: عشق توسط صبا | نظرات (0)

معشوق نامهربان

اي صبا با تو چه گفتند كه خاموش شدي                 

 چه شرابي به تو دادند كه مدهوش شدي

تو كه آتشكده عشق و محبت بودي

چه بلا رفت كه خاكستر خاموش شدي

نويت معشوق است؟معشوق جان پاك و ساده عشق من را خالي رها كردي!!صدر حرف بين منوتو بودن هم عالمي داشت و از آن بالا،پاييني ها نظاره گر عشمان بودند هم عالمي ديگر!!فاصله تان را آنقدر زياد كردي كه نشود با هيچ نردباني به شما و تو رسيد،بالاتر كه رفتيد آسمان را هم رها كرديد من فقط هم مي توانم از را دور ترا نوازش كنم...مسير عاشقي را خوب پيدا كرده بوديم ،چشم بسته و ترن وار خوب مي رانديم ،بدون ترمز در سپيده دمي نه چندان غريب تابستاني...و حالا ديگر دريغ از يك نسيم گرم!همه اش شده سوز و...نم نم گرد و خاك.

خب ديگر همه بايد بدانند ماجراي دل و دلداگي ما هم كيش آسمان و دريا بود!!حالا ديگر افسوس ديگران از جدايي مان هم تامل دارند!آنها هم با كلمات يخ زده شان تسليم من نمي شوند و از هجرت ابرها ي گرد و خاك سياه و سلام كردن مدام شما به ستارگان ديگر فايده اي ندارد.و مي نويسم بعد از آن همه دست نوشته ها سرد و خاكستري...

حتي ديگر در مورد شما اي رخسار زيبا تو نگاشتن هم وجودم را بريده...ديگر اطمينان پيدا كرده ام كبوتر ها ي سپيد كه برايتان سوغات آورده بودند را از دريايي شدن قطره عشق من را برايتان فاش مي كردند نخواهد آمد براي شما شواليه هاي عاشق وآن ناخداي عاشق ترمان مهم نيستند.وقتي وسعت چشمانت نشانه غم است آيينه غصه را به من تقديم داشتي.و سپردي و رفتي؟!وساقهاي نازكم را بريدي...ورفتي!؟

 


ادامه مطلب...
[ ۱ ]